![]() |
![]() |
|
| من در این خلوت خاموش سکوت اگر از یاد تو یادی نکنم میشکنم .... |
|
برای تو بانوی من .
دستهایم لرزید ...چیزی در قعر وجودم بی صدا شکست ...چشمهایم بارانی شد ...شعری تلخ از زهدان خونین احساس زاده شد...شب سکوت کرد ..سیاهی رقصید در وسعت خاموشی ....باد در بند شد ....دختری از جنس پاکی هوای دستهایم را کرد ...دیوار خندید ...آسمان عاشق شد...نفس یخ بست ..آغوشم تب کرد در انتظار گرمی آغوش وجودت ...پاهایم پلاسید در این سوی فاصله ها...و من ماندم باز با یاده قدسی تو در انزوای مبهم بودن ....و تو بهتر از هر کسه دیگری میدانی مهربانم که دیگر دیریست دستهایم بوی خاک نمیدهند در فراق سبزی دستهایت...وقتی در وسعت سیاه شب زمین را چنگ میزنم که شاید دردم کمی آرام شود ولی دریغ ...تو نیستی باز تا ببینی امیرت چه غرقه در کابوسه شبانه است...آه .مهربانم در این زمستان گریان جای خالیت چه سنگینی میکنه در سرنوشتم ...بگو کجایی که اینگونه آشفته و عصیانگری همچو توفان همچو درد همچو خود زندگی ....تا ببینی که چه خسته ام از این درد پیر جدایی در این گوشه نمور دنیا ..بیا و مرهمی باش برای این کهنه زخم ... غروب بامداد/زمستان 90
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 12:24 توسط amirhosein |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ترد ...تلخ ... آبی ...مرا هنوز به یاد داری؟!..غروب بامداد
|
|
RSS
|